تبليغاتX
شیدایی
یکشنبه سیزدهم مرداد 1387
تساوی...

 

معلم پاي تخته داد مي زد
صورتش از خشم گلگون بود
و دستانش به زير پوششي از گرد پنهان بود
ولي ‌آخر كلاسي ها
لواشك بين خود تقسيم مي كردند
وان يكي در گوشه اي ديگر جوانان را ورق مي زد
براي آنكه بي خود هاي و هو مي كرد و با آن شور بي پايان
تساوي هاي جبري را نشان مي داد
خطي خوانا به روي تخته اي كز ظلمتي تاريك
غمگين بود
تساوي را چنين بنوشت
يك با يك برابر هست
از ميان جمع شاگردان يكي برخاست
هميشه يك نفر بايد به پا خيزد
به آرامي سخن سر داد
تساوي اشتباهي فاحش و محض است
معلم
مات بر جا ماند
و او پرسيد:
گر يك فرد انسان واحد يك بود آيا باز
يك با يك برابر بود ؟
سكوت مدهوشي بود و سئوالي سخت
معلم خشمگين فرياد زد:
آري برابر بود
و او با پوزخندي گفت:
اگر يك فرد انسان واحد يك بود
آن كه زور و زر به دامن داشت بالا بود
وانكه قلبي پاك و دستي فاقد زر داشت
پايين بود
اگر يك فرد انسان واحد يك بود
آن كه صورت نقره گون
چون قرص مه مي داشت
بالا بود
وان سيه چرده كه مي ناليد
پايين بود
اگر يك فرد انسان واحد يك بود
اين تساوي زير و رو مي شد
حال مي پرسم يك اگر با يك برابر بود
نان و مال مفت خواران
از كجا آماده مي گرديد؟
يا چه كس ديوار چين ها را بنا مي كرد ؟
يك اگر با يك برابر بود
پس كه پشتش زير بار فقر خم مي شد ؟
يا كه زير صربت شلاق له مي گشت ؟
يك اگر با يك برابر بود
پس چه كس آزادگان را در قفس مي كرد ؟
معلم ناله آسا گفت:
بچه ها در جزوه هاي خويش بنويسيد
"يك با يك برابر نيست..."

 

+ نوشته شده در 16:17 توسط دختر بارانی.
جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387
آتش...

هیچ آتشی، هیچ زغالی چنین داغ نتواند سوخت

که عشق نهان، که کس از آن هیچ نمیداند

هیچ سرخ گلی، هیچ میخکی چنین زیبا نتواند شکفت

که دو روح عاشق همجوار هم

آینه ای فرا روی قلبم بگذار تا نتوانی بنگری، که چه وفادار است به تو...

+ نوشته شده در 22:19 توسط دختر بارانی.
سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386
بال هایت...

خدا بر شانه های کوچک انسان دست گذاشت و گفت:

« یادت می آید تو را با دو بال و دو پا آفریده بودم؟ زمین و آسمان هر دو برای تو بود. اما تو آسمان را ندیدی.

راستی عزیزم بال هایت را کجا گذاشته ای؟؟؟»

انسان دست بر شانه هایش گذاشت و جای خالی چیزی احساس کرد.

آن وقت رو به خدا کرد و گریست................

+ نوشته شده در 19:2 توسط دختر بارانی.
پنجشنبه هجدهم بهمن 1386
سرد شدی...

من دلم با تو بود

تو ولی سرد شدی

آنقدر سرد که به ناچار گرمایم را به تو بخشیدم

و تو به من تهمت سرد شدن زدی...........

+ نوشته شده در 0:9 توسط دختر بارانی.
سه شنبه دوم بهمن 1386
ابر...

من ابر شدم...

گفته بودی که خورشیدی

 

یادت هست

تا زیباتر بتابی

چقدر گریستم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در 22:18 توسط دختر بارانی.
چهارشنبه دوازدهم دی 1386
من...

 

من در حیات آدمیم

به سوی زندگی میروم تا ثابت کنم

که جهان در حد من آفریده شده

و من تنها نیستم

هزار تصویر فروغ مرا تکثیر میکند...

+ نوشته شده در 22:3 توسط دختر بارانی.
شنبه هفدهم آذر 1386
امروز...

دیگر امروز نبود

دیروز بود

همیشه دیروز بود

و حالا دیروز است

و من دیگر فکر نمیکنم

و دیگر فکر نمیکنم

من دیروز را میبینم

من با او راه میروم

با او ناهار میخورم

و با او تنهای تنهای می مانم

او کم است

او کم است

او برای امروز من حسابی کم است.......

+ نوشته شده در 23:32 توسط دختر بارانی.
چهارشنبه سی ام آبان 1386
میتونی...

گاهی وقتا...همه ی لذت های زندگی رو

میتونی تو یه جمله جا بدی

و به یه نفر هدیه کنی...

 

 

 

گاهی وقتا هم

میتونی نِفرت رو بکنی تو یه کلمه

و بکوبی تو سر یکی!!!!!

+ نوشته شده در 21:20 توسط دختر بارانی.
جمعه یازدهم آبان 1386
تنها...

گفت : من تنهایم!

و صدایی نیامد

جز صدای باد

تا بداند که «او» همه جا هست...

 

+ نوشته شده در 18:1 توسط دختر بارانی.
یکشنبه بیست و نهم مهر 1386
بدون شرح...!!!
+ نوشته شده در 19:51 توسط دختر بارانی.
جمعه سیزدهم مهر 1386
رسالت من...

رسالت من این خواهد بود تا دو استکان چای داغ را از میان دویست جنگ خویشتن به سلامت بگذرانم...

تا در شبی بارانی آن ها را با خدای خویش چشم در چشم هم نوش جان کنیم.........

 

+ نوشته شده در 17:16 توسط دختر بارانی.
سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386
حمید مصدق...

ای داد،

تند باد!

توفان و سیل و صاعقه هر سوی ره گشاد

 

دیگر به اعتماد که باید بود؟

دیوار اعتماد فرو ریخت!!!!

و کسوت بلند تمنا،

بر قامت بلند تو کوتاه تر نمود.

 

پایان آشنایی،

آغاز رنج تفرقه ای سخت دردناک

هر سوی سیل،

سنگین و سهمناک

 

من از کدام نقطه آغاز میکنم؟

توفان سیل و صاعقه،

اینک دریجه ای را،

من با کدام جرات،

سوی ستاره ی سحری باز میکنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در 12:45 توسط دختر بارانی.
سه شنبه سیزدهم شهریور 1386
تو...

اگر زمان و مکان در اختیارما بود، ده سال پیش از طوفان نوح عاشقت میشدم...

و تو میتوانستی تا قیامت برایم ناز کنی...

یکصد سال به ستایش چشمانت میگذشت

و سی هزار سال صرف اندام دیگرت...

و تازه در پایان عمر به دلت راه میافتم...!!!

 

+ نوشته شده در 0:16 توسط دختر بارانی.
یکشنبه سی و یکم تیر 1386
شجاعت...

شجاعت پیدا کردن مگر چقدر سخت است؟

شجاعت پیدا کردن مگر چقدر عجیب و غریب است؟

چرا دیگر هیچ کس شجاعت ندارد؟

چرا دیگر هیچ کس فکر نمیکند که باید تکانی به خودش بدهند و یک شجاهت تکان خورده پیدا کند؟

چرا هیچ کس شجاعت ندارد تا در چشم های من طولانی طولانی زل بزند؟

چرا هیچ کس شجاعت ندارد آن طور که فکر میکند و آن طور که فقط قلبش فکر میکند زندگی کند؟

چرا هیچ کس نمیفهمد که من نصفه مانده ام؟

که من از همه ی چیزها نصفه مانده ام

که من از همه ی آدم ها نصفه مانده ام............

 

 

چرا من دنبال کسی هستم که نصفه نباشد؟

چرا من دنبال آدم شجاعی هستم؟

چرا من دنبال آدم شجاعی هستم که هم جرات داشته باشد در چشم های من زل بزند، و هم جرات داشته باشد یک دل سیر زندگی کند؟

 

 

امروز انگار همه در جوب  افتاده اند.

امروز انگار همه پاهایشان شکسته است.

امروز همه از جوب حرف میزنند.

و همه داد میزنند.

و همه پاهایشان درد میکند!

 

 

امروز انگار پدر من در می آید.

زیرا من شانسی، نه در جوب افتاده ام و نه پایم شکسته است.

و من باید حرف های همه را بشنوم.

و من باید دادهای همه را بشنوم.

و من باید این همه پای شکسته ببینم.

 

 

امروز انگار من باید خداحافظی بکنم

و همه را بوس بکنم

و بروم پی کارم.

آخر این همه پا شکسته من را کله شق میکند.

برای این همه دنیا مثل جوب شده است.

من دنیای پا شکسته نمیخواهم.

 

 

من فکر میکنم آن دختری که فقط صداهای قشنگ شنیده بود

دیگر کر شده است.

دل او بدجوری تنگ بود.

او حتما کر شده است...!!!

 

+ نوشته شده در 23:17 توسط دختر بارانی.
سه شنبه بیست و دوم خرداد 1386
سپاس...

آرامش درونم را سپاس

راحتی ذهنم را سپاس

آسودگی جسمم را سپاس

شادی درونم را سپاس

آگاهی روزافزونم را سپاس

فرصت بودنم را سپاس

عشق الهی را سپاس................

+ نوشته شده در 2:19 توسط دختر بارانی.
چهارشنبه دوم خرداد 1386
تولد...

کسی تولد مرا به خاطرم می آورد؟

برای خاک قلب من گل و شکوفه میخرد؟

 

 *********************

 

تیک تاک تیک تاک...

ساعت میزنه....

سه شنبه  1 خرداد ساعت 1۱:59 شب

تیک تاک تیک تاک...

60

59

58

57

56

55

54

53

52

51

50

49

48

47

46

45

44

43

42

41

40

39

38

37

36

35

34

33

32

31

30

29

28

27

26

25

24

23

22

21

20

19

18

17

16

15

14

13

12

11

10

9

8

7

6

5

4

3

2

1

بوووووووووووووووووووووووووووووووم...

تولدم مبارک...4شنبه 2 خرداد ساعت ۱۲ صبح

16 سال پیش همین روز ساعت 10 شب من اجازه ی زندگی کردن گرفتم...اجازه ی بودن...

و این یه فرصت بود...فرصت بودن...من میخوام از این فرصتم نهایت استفاده بکنم و تا حالا هم فکر میکنم موفق بودم...

یکی بود یکی نبود...یکی میاد یکی میره...

من امشب ساعت 10 شب میخوام دوباره متولد بشم...لطفا به دنیا اومدن منو برام جشن بگیرین!!!!

«شیدا» امشب دوباره متولد میشه...

16 تا شمع برای پایان 16 سالگی و شروع 17 سالگی...

امیدوارم با اینکه 1 سال بزرگتر شدم اما و پاکی و صداقت کودکیم رو داشته باشم...

بازم میگم:

امروز 4شنبه 2 خرداد 1386...تولدم مبارک!

 

 

من، شیدا 16 سال دارم.............

 

 

+ نوشته شده در 12:20 توسط دختر بارانی.
شنبه هشتم اردیبهشت 1386
آمرزش...

این زن را میبینی؟

 

به سرایت در آمدم، برای پاهایم آب نیاوردی؛

اما این زن، پاهایم را به اشک شست و به موهای خویش خشک کرد...

 

مرا نبوسیدی؛

لیکن این زن از بدو ورود، باز نماند از بوسیدن پاهایم...

 

سرم را به روغن مسح نکردی؛

لیکن او به عطر تدهین کرد پاهای مرا...

 

از این رو به تو میگویم:

گناهان او که بسیار است، آمرزیده شد، چرا که بسیار عشق ورزیده؛

اما او که آمرزشِ کم تری یافت، کم تر عشق ورزید.......................

+ نوشته شده در 19:48 توسط دختر بارانی.
دوشنبه بیست و سوم بهمن 1385
ولنتاین یک سنت ایرانی نیست...

هیچ میدونستین ما ایرانیا 20 سال قبل از میلاد مسیح روزی موسوم به روز عشق داشتیم در صورتی که روز ولنتاین 3 سال بعد از میلاد مسیح به وجود اومده؟؟؟!!!

_____________________________

وقتي به شروع و چگونگي وقوعش فكر مي كنم، بنظرم همه چيز گيج و پيچيده مي آيد! اما ظاهرا اين گيجي چندان هم عجيب ودور از انتظار نيست،چون عبارت "ضربه فرهنگي" را چنين تعريف كرده اند: "تغييراتي در فرهنگ كه موجب به وجود آمدن گيجي، سردرگمي و هيجان مي شود."

اين ضربه چنان نرم و آهسته بر پيكر ملت ما فرود آمد كه جز گيجي و بي هويتي پي آمد آن چيزي نفهميديم!

شايد افراد زيادي را ببينيد كه كلمات Hi و Hello را با لهجه غليظ American اش  تلفظ مي كنند. اما تعداد افرادي كه از واژه درود استفاده مي كنند، بسيار نادر است!

همينطور كلمه Thanks بيش از سپاسگزارم و Good bye بسيار راحت تر از «بدرود» در دهان ها مي چرخد. ما حتي به اين هم بسنده نكرده ايم!

اين روزها مردم برگزاري جشن ها و مناسبت هاي خارجي را نشانه تجدد، تمدن و تفاخر مي دانند! سفره هفت سين نمي چينند، اما در آراستن درخت كريسمس اهتمام مي ورزند! جشن شب يلدا كه به بهانه بلند شدن روز، براي شكرگزاري از بركات و نعمات خداوندي برگزار مي شده است را نمي شناسند، اما همراه و همزمان با بيگانگان روز شكرگزاري برپا مي كنند!

همه چيز را در مورد Valentine و فلسفه نامگذاريش مي دانند، اما حتي اسم "سپندار مذگان" به گوششان نخورده است....

چند سالي ست حوالي 26 بهمن ماه (14 فوريه) كه مي شود هياهو و هيجان را در خيابان ها مي بينيم. مغازه هاي اجناس كادوئي لوكس و فانتزي غلغله مي شود. همه جا اسم Valentine به گوش مي خورد. از هر بچه مدرسه اي كه در مورد والنتاين سوال كني مي داند كه "در قرن سوم ميلادي كه مطابق مي شود با اوايل امپراطوري ساساني در ايران، در روم باستان فرمانروايي بوده است بنام كلوديوس دوم. كلوديوس عقايد عجيبي داشته است از جمله اينكه سربازي خوب خواهد جنگيد كه مجرد باشد. از اين رو ازدواج را براي سربازان امپراطوري روم قدغن مي كند.كلوديوس به قدري بي رحم وفرمانش به اندازه اي قاطع بود كه هيچ كس جرات كمك به ازدواج سربازان را نداشت.اما كشيشي به نام والنتيوس(والنتاين)،مخفيانه عقد سربازان رومي را با دختران محبوبشان جاري مي كرد.كلوديوس دوم از اين جريان خبردار مي شود و دستور مي دهد كه والنتاين را به زندان بيندازند. والنتاين در زندان عاشق دختر زندانبان مي شود .سرانجام كشيش به جرم جاري كردن عقد عشاق،با قلبي عاشق اعدام مي شود...بنابراين او را به عنوان فدايي وشهيد راه عشق مي دانند و از آن زمان نهاد و سمبلي مي شود براي عشق."

اما كمتر كسي است كه بداند در ايران باستان، نه چون روميان از سه قرن پس از ميلاد، كه از بيست قرن پيش از ميلاد، روزي موسوم به روز عشق بوده است...!!!

جالب است بدانيد كه اين روز در تقويم جديد ايراني دقيقا مصادف است با 29 بهمن، يعني تنها 3 روز پس از والنتاين فرنگي! اين روز "سپندار مذگان" يا "اسفندار مذگان" نام داشته است. فلسفه بزرگداشتن اين روز به عنوان "روز عشق" به اين صورت بوده است كه در ايران باستان هر ماه را سي روز حساب مي كردند و علاوه بر اينكه ماه ها اسم داشتند، هريك از روزهاي ماه نيز يك نام داشتند. بعنوان مثال روز اول "روز اهورا مزدا"، روز دوم، روز بهمن ( سلامت، انديشه) كه نخستين صفت خداوند است، روز سوم ارديبهشت يعني "بهترين راستي و پاكي" كه باز از صفات خداوند است، روز چهارم شهريور يعني "شاهي و فرمانروايي آرماني" كه خاص خداوند است و روز پنجم "سپندار مذ" بوده است. سپندار مذ لقب ملي زمين است. يعني گستراننده، مقدس، فروتن. زمين نماد عشق است چون با فروتني، تواضع و گذشت به همه عشق مي ورزد. زشت و زيبا را به يك چشم مي نگرد و همه را چون مادري در دامان پر مهر خود امان مي دهد. به همين دليل در فرهنگ باستان اسپندار مذگان را بعنوان نماد عشق مي پنداشتند. در هر ماه، يك بار، نام روز و ماه يكي مي شده است كه در همان روز كه نامش با نام ماه مقارن مي شد، جشني ترتيب مي دادند متناسب با نام آن روز و ماه. مثلا شانزدهمين روز هر ماه مهر نام داشت و كه در ماه مهر، "مهرگان" لقب مي گرفت. همين طور روز پنجم هر ماه سپندار مذ يا اسفندار مذ نام داشت كه در ماه دوازدهم سال كه آن هم اسفندار مذ نام داشت، جشني با همين عنوان مي گرفتند.

سپندار مذگان جشن زمين و گرامي داشت عشق است كه هر دو در كنار هم معنا پيدا مي كردند. در اين روز زنان به شوهران خود با محبت هديه مي دادند. مردان نيز زنان و دختران را بر تخت شاهي نشانده، به آنها هديه داده و از آنها اطاعت مي كردند.

شايد هنوز دير نشده باشد كه روز عشق را از 26 بهمن (Valentine) به 29 بهمن (سپندار مذگان ايرانيان باستان) منتقل كنيم...!!!

 

www.zendehrood.com

 

 

+ نوشته شده در 16:57 توسط دختر بارانی.
پنجشنبه نوزدهم بهمن 1385
بن بست عشق...

همين چند وقت پيش بود که توي خيابونها قدم مي زدم مي ديدم آدمها قلبشون رو گرفتن دستشون وهرکدوم نوعي مواظبشن. يکي جلوي دلش سپر گذاشته بود که نکنه يه وقتي محبت کسي به دلش بيوفته. يکي همين جوري دلش رو رها کرده بود و براش مهم نبود که چي به سرش مياد بعضي ها هم قايمش ميکردن و بعضي ها هم مث من دلشون رو دستشون گرفته بودن و... داشتم قدم ميزدم که يه هو به يه کوچه رسيدم که بالاش نوشته بود «بن بست عشق» خيلي کنجکاو شدم برم تو و ببينم که اونجا کجاست؟ از همون اولش يه خورده شيشههايي زمين ريخته بود ولي من توجهي به اونها نمي کردم تا اينکه نمي دونم چي شد دلم از دستم افتاد تا اومدم برش دارم يکي از عقب سر رسيد و زير پاهاش له کرد و بي تفاوت از کنارم رد شد منم همون جوري نيم خيز مونده بودم. برگشتم از پشت نگاهش کردم ولي اون حتي برنگشت ببينه چه اتفاقي افتاد. منم زانو زدم و نشستم و خرده شيشه هاي دلم رو جمع کردم تو دستم و ديگه جلوتر نرفتم از همون جا برگشتم خونه. به خونه که رسيدم همش رو ريختم تو گلدوني که تو حياطمون بودآخه مي دوني مي خواستم پس فردا که خدا رو ديدم همش رو بدم بهش. آخه ميگن خدا خريدار دلهاي شکسته است مگه نه؟ ميگن خدا دلها شکسته رو ميگيره و پيش خودش نگه ميداره. ميگن اونها رو يه جايي نگه ميداره تا يه روز اونهايي که شکستنش ازشون باز خواست کنه...

+ نوشته شده در 18:19 توسط دختر بارانی.
دوشنبه سیزدهم آذر 1385
چند تا سوال...

این پستم یه کمی متفاوته...

یعنی همیشه من گفتم اما این دفعه شما بگین...

چند تا سوال میکنم خوشحال میشم جواب بدین:

 

1_هر کسی  تو این دنیا یه رفتار یا اخلاقش برای یه نفر دیگه جذابه...که بهش میگن جادو...حالا جادوی من برای شما چیه؟

2_با دیدن چه چیزی یاد من میافتین؟

3_اگه میخواستی منو رنگ کنی چه رنگی میکردی؟

4_اگه میخواستی یکی از بدی های منو پاک کنی کدومو پاک میکردی؟

 

همین!

راستی...مانیا جونم...قهر نکن...بابا اینجا ایرانه...مثل شما ای دی اس ال باز نیستیم که...یهو همه چی قاط میزنه...این فردای تو راستی کی قراره بیاد که وبلاگت آپ بشه؟؟؟؟

 

+ نوشته شده در 18:11 توسط دختر بارانی.
یکشنبه شانزدهم مهر 1385
گل یاس...

بهترین هدیه برایم

سبدی بود در آن

شاخه ای از گل یاس

که تو از باغ دلت

به تمنای نگاهی چیدی

کاش کس یا کسانی همه میفهمیدند:

شاخه ی آن گل یاس، ریشه در عمق وجودم دارد...

 ~~~

 

باور کن هنوز روی دیواره ی غارها

نقاشی میکشیدیم

اگر

عشق

نبود...

 

 

 

 

+ نوشته شده در 15:46 توسط دختر بارانی.
شنبه یازدهم شهریور 1385
باور...

 

مرا صدا بزن، صدایت آرامم میکند.

باور کن دلی را که صادقانه احساس تورا درک میکند.

کاش میتوانستم تمام بغض های دوری تو را در خود بکشم.

من، تو و مهربانیت را به دست لطیف باران میسپارم...

و تمام خوبی هایت را پر از بوی باران میکنم...

مرا باور کن!

 

+ نوشته شده در 16:42 توسط دختر بارانی.
شنبه سی و یکم تیر 1385
زندگی...

داشتم دفتر شعرم رو ورق می زدم که یه شعر جالبی دیدم...:



 زندگی تلخ است


 ماه بی رنگ است


 آسمان تیره است


 عشق مرده است


 یار در غربت است


 عاقبت همین است


 راه درست مردن است...



تاریخ این شعر رو که نگاه میکنم میبینم حدود 3 سال از اون روزا گذشته...هر چند که الان دیگه بر عکس اون موقع ها اصلا هیچ اعتقادی به این حرفام ندارم اما دلم نمیاد شعر رو کلاً به هم بریزم... به خاطر همین فقط خط آخرش رو عوض میکنم...:



 زندگی تلخ است


 ماه بی رنگ است


 آسمان تیره است


 عشق مرده است


 یار در غربت است


 عاقبت همین است


 راه درست ساختن است...



نظرت چیه؟



+ نوشته شده در 12:45 توسط دختر بارانی.
جمعه سی ام تیر 1385
با من باش...

ای ساکن سرزمین صدای بی ریایی:

قلب مرا، عشق مرا دزدیدی و هرگز تا به حال بر زبان نیاوردی آنچه را که در انتظارش هستم.

ناب و التیام بخش بود عشقی که به ارمغان آوردی اما نمی خواهم بگویم دوستت دارم!!!

ای کاش حد اقل می دانستی که به حد مرگ دوست دارم بدانم که در دلت چه میگذرد...

ای کاش دلت دریچه ای داشت تا خواهش میکردم و در میافتم حرف های ناگفته ی درونت را...

زندگی بیشترش سوختن است...درس آموختن است

زندگی انتظاری ست که انسان ز برادر دارد

زندگی زندانی ست که در آن بیشتر از زندانی زندانبان دارد

زندگی دِین بزرگی ست که بر گردن ماست

چون از همیشه عاشق ترم با من باش

چون آبروی عشق و می خرم با من باش...!

+ نوشته شده در 0:34 توسط دختر بارانی.
پنجشنبه پانزدهم تیر 1385
سلام...

سلام سلام:

من برگشتم با یه وبلاگ جدید...

http://zemzemehaye-del.blogfa.com

این آدرس وبلاگ قبلیمه که دیگه آپ نمیشه...

راستش دیگه نمیخواستم بنویسم اما خوب نشد دیگه...

خوب حالا چرا وبلاگو عوض کردم؟

آخه یه کمی خسته شده بودم از دستش... یه کمی هم قاطی کرده بود!

راستی...شاید یه کمی هم خودم بنویسم...چه طوره؟

وبلاگ جدید... روحیه جدید... همه چی جدید... چه عالی!

راستی... قالب وبلاگ هم کادو تولدمه از مانیا!

امیدوارم این وبلاگ از قبلی بهتر باشه!راستی...دوستان عزیزم من لینک همه شما رو گذاشتم تو این وبلاگ جدید... خوشحال میشم شما هم لینک منو به این آدرس و به نام «شیدایی»تغییر بدین...

پس فعلا

 

+ نوشته شده در 16:11 توسط دختر بارانی.